سپهرسپهر، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 10 روز سن داره

سپهر عشق مامان

بعد از یه وقفه طولانی

1391/12/20 11:09
نویسنده : مامانی
237 بازدید
اشتراک گذاری

از طرف خودم و پسرم به همه سلام میکنم و از همه ی دوستای گلی پیام تسلیت گذاشتن واقعاً تشکر میکنم.

خوشحالم که توی دنیای مجازی دوستای مهربون و گل و خوبی مثل شما ها دارم. مرسی از همتون.

امیدوارم که واسه شادیهاتون جبران کنم ، از خدای بزرگ میخوام که رفتگان شما رو هم خدا رحمت کنه.

بازم ممنون از اظهار همدردیتون.

واسه خوندن ادامه مطلب خیلی حوصله و وقت میخواد، از اینکه این پست خیلی طولانی شد، به بزرگیه خودتون ببخشید.

امیدوارم خدا روح پدر شوهرم رو قرین رحمت کنه. خیلی دوستش داشتم. خیلی.

 

بنده خدا توی این یک ماه یه هو مریض شد و 4 بار زیر عمل رفت، خیلی خیلی زجر کشید. انگار خودش میدونست عمرش به دنیا نیست. از بعد از اولین عمل هرکس میرفت بیمارستان عیادتش حلالیت میطلبید و میگفت "فقط واسم دعا کنید".

سپهر مامان، آقا جون خیلی دوستت داشت خیلی. هردفعه که میرفتیم اونجا میومد در و سپهر رو که میگرفت یه سلام به من و بابایی میکرد و بغلت میکرد و می بردت. اگه هوا روشن بود که میبردت که توتو نشونت بده.

توی بیمارستان هم که بود همش میگفت: بابا، سپهرم چطوره؟ مواظبش باش. دلم واسش تنگ شده. ولی نیاریدش اینجا که مریض بشه. بیمارستان همش عفونته. اومدم خونه بیاریدش که ببینمش..

همش میگفت مواظب سپهر باش. دلم واسش تنگ شده.

پسر قشنگم، از همون روز اول اسفند که آقا جون بعد از عمل به هوش نیومد، شما هم مریض بودی، تب شدید 39/5 درجه. همون شب ، که میخواستم بمونم برای مراسم آقاجون، دیدم حالت خیلی بده، با مادرجون و آقاجون (بابای خودم) بردیمت دکتر. داشتی توی تب میسوختی و انگار شیر آب رو روی سرت باز کرده بودن. خیسه خیس بودی. دکتر گفت گوش سمت چپت هم حسابی چرک کرده و اگه تا فردا ظهر تبت پایین نیومد، باید آزمایش بدی.شب رفتیم خونه آقاجون. دست مادرجون درد نکنه که حسابی مثل همیشه خجالتم دادن. مرتب پاشویه ات میکرد و دعای نور رو واست میخوند.

 هر 4 ساعت هم شیاف استامینوفن داشتی. هرچند اسهال شدید داشتی و استامینوفن افاقه نمیکرد. ولی چون دارو رو نمیخوردی، مجبور بودم بهت بزنم.

بمیرم واست عزیزم، چی کشیدی.

صبح برای مراسم خاکسپاری ، مجبور شدم علیرغم میلم بزارمت و برم خونه مادرجون (مامان بابایی) واسه مراسم.به مادرجون و آقاجون گفتم شما نمیخواد زود بیایین به خاطر سپهر.

تقریباً آخرای مراسم خاکسپاری بود که آقاجون و مادرجون زحمت کشیدن و آوردنت. ولی مادرجون گفت هیچی هیچی نخوردی. حتی شیرخشک.

تا الان کلی وزن کم کردی. هرکی که می بینتت متوجه میشه که خیلی لاغر شدی.از اون روز تا الان که دارم واست می نویسم2 بار تب بالا داشتی و اسهال شدید و بی اشتهایی زیاد. که غیر از نانا (شیر خودم) هیچی دیگه نمیخواستی.شیر خودم هم که کفاف سن تو سیر شدنت رو نمیداد عزیز دلم.

خلاصه خیلی اوضاع بدی بود.

از یه طرف دلداری دادن (هرچند خیلی وارد نیستم)، از یه طرف کمک کردن (که اونم خیلی انجام نمی دادم) از یه طرف تب و اسهال شما......

واقعاً دیوانه کننده بود.

بابای گلت هم که قربونش برم، اینقد ناراحت بود و دپرس و ناراحت...............

به پاس زحمتهای بابایی، یه پست جدا حتماً واسه زحمتهاش توی این یک ماه واست میزارم چون دلم میخواد رئوف بودن و مهربونیت و انسان دوستیت به بابایی بره.

 

خلاصه اینکه اوضاعی بود.......

خونه هم خیلی شلوغ بود و مرتب یکی میرفت و یکی می اومد.

ولی حسن خونه شلوغ این بود که شما تقریباً چند تا کلمه یاد گرفتین که توی پست بعدی واست میزارم. دلم نمیخواد اینجا بنویسمشون.

از پسر گلم و دوستای مهربونمون عذر میخوام که این پست طولانی شد.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (5)

مامان مهبد كوچولو
20 اسفند 91 15:16
زهراي عزيزم سلام . از اينكه بعد از يه وقفه نسبتا طولاني برگشتي خيلي خوشحالم و از اينكه شنيدم سپهر اينقدر مريض احوال بوده خيلي ناراحت . ... خودتو بگو كه چي بهت گذشته ؟؟؟؟؟ بميرم واست ...
زهرا جونم واسه پاشويه بچه هاي تب دار براي اينكه زودتر تبش پايين بياد خوبه كه با آب ولرم و نمك پاشويه بدي و براي تب هم يكي از همكارام تجربش رو در اختيارم قرار داد و گفت وقتي بچه تبش بالا ميره و به دكتر دسترسي نداري و توي يه شرايطي هستي كه بايد حتما ً جلوي تشنج بچه رو بگيري و كاري از دستت بر نمياد خفيف ترين دوز دارويي ديازپام رو نصف كني و توي آب حل كني و به بچه بدي البته من امتحان نكردم ولي پرسيدنش از دكتر ايرادي نداره كه اگه واقعا درست باشه خيلي خوبه .
حالا سپهرم چطوره ؟ حالش خوب شده ؟ قربونش برم من با شورت لي چه ناز نازي ميشه ؟
خوش به حالتون كه واسه عيدتون شورت لي ميخريد ما تا آخر ارديبهشت از اين كارها نميتونيم بكنيم . من واسه مهبد يه شلوار مخمل مشكي با يه پليور طوسي و يه بلوز ليمويي طوسي خريدم با يه جفت كفش مشكي . حالا ميخوام ببرمش آتليه عكسش رو حتما مي فرستم واست .
ايده هفت سين هم كه ميخوام روي ميز بچينم كه به جاي سفره مثل سفره عقد ميخوام از حرير شيري و آبي استفاده كنم . امسال ميخوام بر عكس پارسال سفرمون رو كاملا ً سنتي بندازم . آخه پارسال اولين هفت سين مهبد بود و واسه همين همه چي مثل شمع و .... بچگونه بود ولي امسال از اين ظرف هاي آبي فيروزه اي كه كار دستي يزد گرفتم و ميخوام توي اونا بچينم . گل و شمع رو هم با اكليل آبي تزئين ميكنم و به سفرمون اضافه ميكنم . البته به نظر خودم بايد قشنگ بشه ولي حالا چي از كار دربياد نميدونم !؟ واي چقدر زياد حرف زدم . ببوس آسمونمون رو كه ايشالله هميشه آبي آبي باشه

سلام گلم . این یکی نظر رو گذاشتم واسه بعد از عید تأیید کنم به خاطر ایده ات واسه سفره هفت سین. خیلی خیلی خوشکل شده. من که خیلی خوشم اومد. کاملاً سنتی بود.
و مرسی واسه راهنمایی برای تب بچه. ایشالا که هیچوقت استفاده نکنیم.
من که عاشق صحبت ها و نوشته های تو هستم مهدیه جونم.
ماچ
مامان مهبد كوچولو
20 اسفند 91 15:19
قربونش برم با حرف زدنش . نميخواد " گ . د " بري . حالا تا پايان 2 سالگي واسه صحبت كردن وقت لازم داره . به مهبد نگاه نكن . مهبد ماشالله زود صحبت كردن رو ياد گرفت . بچه با بچه فرق داره ..... نبري ها . وقتي بري رو بچه هزار تا عيب ميزارن . صبر كن و باهاش كار كن . همين .
واسش سي دي شعر و ... زياد بزار . ئاسش شعر زياد بخوون . باهاش حرف بزن و تشويقش كن تا اسم كلمات و اشيا و ... رو بگه . باشه ؟؟؟؟


سلام. باشه چشم عزیزم، چرا میزنی؟
چشم نمیبرمش. ولی به خدا کلی واسش سی دی گرفتم (سی دی های خاله ستاره) که وقتی واسش میزارم میگم وای از دل همسایه ها که روزی هزار بار باید این آهنگ ها رو گوش کنن.
به خدا کلی سی دی واشس میزارم و باهاش حرف میزنم.
توی وب نوشتم پیشر فت داشته خدا روهزاربار. شکر. ولی میخوام بیشتر از این باشه.
مرسی از راهنماییت عزیز دلم.
فریبا مامان رایین
21 اسفند 91 1:59
خیلی هم طولانی نبود عزیزم... اما تلخ بود و امیدوارم که بعد از این بیماری ِ سپهر جون و گذروندن این روزای سخت، روزهایی خوبی در پیش داشته باشین... می بوسمت و سپهر رو هم از طرف من ببوس


نمیدونم فریبا جون شاید از نظر من که سخت گذشت و تلخ، طولانی شده. مرسی عزیزم. لطف داری.
مامانی ریحان جونی
22 اسفند 91 15:12
سلام خانمی


امروز تولد گل دخترم دوس داشتین تشریف بیارین



قسمت نبود عزیزم. ولی حتماً میام و مطالبو و عکسای تولد رو میبینم گلم.




آرزو مامان اهورا
24 اسفند 91 11:23
سلام عزیزم خوشحالم که برگشتین- ان شالله که از این ببعد همیشه شادی همراهتون باشه برای صحبت کردن سپهر هم نگران نباش +دختر برادر من سه ساله بود که اولین کلمه رو گفت باورت میشه؟!اما ماشالله وقتی هم حرف زد بلبل شده بود روانشناسها میگن تا 4 سالگی طبیعیه تنش سالم باشه ببوس گل پسر رو


سلام گلم . مرسی. ممنون. چشم حتماً.