بعد از یه وقفه طولانی
از طرف خودم و پسرم به همه سلام میکنم و از همه ی دوستای گلی پیام تسلیت گذاشتن واقعاً تشکر میکنم.
خوشحالم که توی دنیای مجازی دوستای مهربون و گل و خوبی مثل شما ها دارم. مرسی از همتون.
امیدوارم که واسه شادیهاتون جبران کنم ، از خدای بزرگ میخوام که رفتگان شما رو هم خدا رحمت کنه.
بازم ممنون از اظهار همدردیتون.
واسه خوندن ادامه مطلب خیلی حوصله و وقت میخواد، از اینکه این پست خیلی طولانی شد، به بزرگیه خودتون ببخشید.
امیدوارم خدا روح پدر شوهرم رو قرین رحمت کنه. خیلی دوستش داشتم. خیلی.
بنده خدا توی این یک ماه یه هو مریض شد و 4 بار زیر عمل رفت، خیلی خیلی زجر کشید. انگار خودش میدونست عمرش به دنیا نیست. از بعد از اولین عمل هرکس میرفت بیمارستان عیادتش حلالیت میطلبید و میگفت "فقط واسم دعا کنید".
سپهر مامان، آقا جون خیلی دوستت داشت خیلی. هردفعه که میرفتیم اونجا میومد در و سپهر رو که میگرفت یه سلام به من و بابایی میکرد و بغلت میکرد و می بردت. اگه هوا روشن بود که میبردت که توتو نشونت بده.
توی بیمارستان هم که بود همش میگفت: بابا، سپهرم چطوره؟ مواظبش باش. دلم واسش تنگ شده. ولی نیاریدش اینجا که مریض بشه. بیمارستان همش عفونته. اومدم خونه بیاریدش که ببینمش..
همش میگفت مواظب سپهر باش. دلم واسش تنگ شده.
پسر قشنگم، از همون روز اول اسفند که آقا جون بعد از عمل به هوش نیومد، شما هم مریض بودی، تب شدید 39/5 درجه. همون شب ، که میخواستم بمونم برای مراسم آقاجون، دیدم حالت خیلی بده، با مادرجون و آقاجون (بابای خودم) بردیمت دکتر. داشتی توی تب میسوختی و انگار شیر آب رو روی سرت باز کرده بودن. خیسه خیس بودی. دکتر گفت گوش سمت چپت هم حسابی چرک کرده و اگه تا فردا ظهر تبت پایین نیومد، باید آزمایش بدی.شب رفتیم خونه آقاجون. دست مادرجون درد نکنه که حسابی مثل همیشه خجالتم دادن. مرتب پاشویه ات میکرد و دعای نور رو واست میخوند.
هر 4 ساعت هم شیاف استامینوفن داشتی. هرچند اسهال شدید داشتی و استامینوفن افاقه نمیکرد. ولی چون دارو رو نمیخوردی، مجبور بودم بهت بزنم.
بمیرم واست عزیزم، چی کشیدی.
صبح برای مراسم خاکسپاری ، مجبور شدم علیرغم میلم بزارمت و برم خونه مادرجون (مامان بابایی) واسه مراسم.به مادرجون و آقاجون گفتم شما نمیخواد زود بیایین به خاطر سپهر.
تقریباً آخرای مراسم خاکسپاری بود که آقاجون و مادرجون زحمت کشیدن و آوردنت. ولی مادرجون گفت هیچی هیچی نخوردی. حتی شیرخشک.
تا الان کلی وزن کم کردی. هرکی که می بینتت متوجه میشه که خیلی لاغر شدی.از اون روز تا الان که دارم واست می نویسم2 بار تب بالا داشتی و اسهال شدید و بی اشتهایی زیاد. که غیر از نانا (شیر خودم) هیچی دیگه نمیخواستی.شیر خودم هم که کفاف سن تو سیر شدنت رو نمیداد عزیز دلم.
خلاصه خیلی اوضاع بدی بود.
از یه طرف دلداری دادن (هرچند خیلی وارد نیستم)، از یه طرف کمک کردن (که اونم خیلی انجام نمی دادم) از یه طرف تب و اسهال شما......
واقعاً دیوانه کننده بود.
بابای گلت هم که قربونش برم، اینقد ناراحت بود و دپرس و ناراحت...............
به پاس زحمتهای بابایی، یه پست جدا حتماً واسه زحمتهاش توی این یک ماه واست میزارم چون دلم میخواد رئوف بودن و مهربونیت و انسان دوستیت به بابایی بره.
خلاصه اینکه اوضاعی بود.......
خونه هم خیلی شلوغ بود و مرتب یکی میرفت و یکی می اومد.
ولی حسن خونه شلوغ این بود که شما تقریباً چند تا کلمه یاد گرفتین که توی پست بعدی واست میزارم. دلم نمیخواد اینجا بنویسمشون.
از پسر گلم و دوستای مهربونمون عذر میخوام که این پست طولانی شد.


بعد از یه وقفه طولانی
